کامپسوگناتوس

نمایشنامه کودک و نوجوان

Compsognathus

نویسنده : مهدی مهدی آبادی

نقش ها

 

هانا              ( اسمی کُردی به معنای انرژی درونی و فرا زمینی)

کامپسوکناتوس  (نام گونه ای از دایناسورمعروف به ( آرواره زیبا ) که بر روی دو پا حرکت میکند گوشتخوار بوده سرعتی معادل ۶۴ کلیومتر بر ساعت داشته اندازه اش قد یک مرغ خانگی  است حجم مغزش بسیار کوچک است وبه همین دلیل اورا یکی از کودن ترین دایناسورها می دانند که انقراض این گونه از دایناسور ۶۵ میلیون سال پیش رخ داده)

فرید   ( دوست هانا )

مامور قطار

مرد  ۱

مرد ۲

زن با قفس پرنده

 

 

 

 

 

 

صحنه، خانه هانا

 

هانا :

من هانا هستم ، من این اسم رو به ارث برده ام البته نه از پدر یا مادرم. این اسم از دوستی به من رسیده  اون از  اسمش خسته شده بود، به قول خودش این اسم جز دردسر چیزی برایش نداشته  اون هر روز چیزی را تجربه می کرد که به  طور طبیعی امکانش وجود نداشت  هر جا هانا پیداش می شد ، هر چیز غیر ممکنی عملاً ممکن می شد وقتی  ماجرا هایش رو  تعریف می کرد هیچ کس حرف هایش رو باور نمی کرد . البته دوستاش  هر وقت داستانهای اون رو می شنیدند می گفتند :   چه چرندیاتی!   اونم این اسم رو داد به من

( صدای ترک خوردن چیزی می آید ، هانا به صدا گوش می کند ، به طرف گلدانهایش می رود سه تخم مرغ رنگی داخل گلدانش  است یکی با تصویر ماهی قرمز، یکی با تصویر یک خرگوش آبی رنگ و دیگری نقش گیاه ، که همه نقاشی شده اند)

هانا:

یک ، دو، سه  اینا تخم مرغ های سر سفره عید هستند که خودم نقا شی کردم  صدا از اینا نمی تونه باشه برای اینکه اونها  رو برای  سفره هفت سین آماده کنم آب پزشون کردم، صدا از جای دیگه ایه      ( تخم مرغ ها راسر جایشان می گذاردوبه سمت میز می رود)

صدا:

هِی

هانا:

کیه؟

صدا:

هِی

هانا :

حتما خیالاتی شدم اینجا که به جز من کسی نیست ( مشغول نوشتن پشت میز می شود)

صدا:

هی ….. هی

هانا:

تو کجایی؟ ( بلند می شود و خانه را می گردد ، زیر میز، زیر تخت ، کاناپه ، کتابخانه )   صدا های زیادی به گوش میرسد،  خش خش، تق تق، صدای به هم خوردن درها، صدای پارس سگ ، جیغ، سوت  وصدایی که به آرامی می گفت: هِی

هانا: حتماً خیالاتی شدم . ( صدای ترک خوردن بیشتر می آید وتخم مرغ با نقش گیاه می شکند ) این امکان ندارد تخم مرغ عید   سفتِ مثل سنگ این دیگه چیه؟ عجب پرنده عجیبی ! (  با خودش و روی بر می گرداند) این چیزی که تو اینجا می بینی  اصلاً وجود نداره

کامپس:

( سرش را از تخم بیرون می آورد) هِی

هانا :

( به آرامی بر می گردد)  این جوجه مرغ نیست  چقدر شبیه مارمولکه اما مارمولک ها از تخمی به این بزرگی بیرون  نمی آیند.  شاید هم سوسمار با شه ، تخم سوسمار که به این کوچیکی نیست

کامپس:

( سرش را به آرامی بالا می آورد  و به اطراف نگاه می کند) کامپس

هانا:

( به او نزدیک می شود و در چشمهایش نگاه می کند)

کامپس:

کامپس ( به آرامی روی تکه های تخم مرغ می خوابد)

هانا:

( او را کاملاً بر انداز می کند) باید بفهمم اون چیه ؟    ( به سمت کتابخانه می رود و کتابی را از داخل کتابها بر می دارد)

حتما این تو می تونم پیداش کنم؟ ( با کتاب، بالای سر کامپس می آید) زیبا نیستی ولی باید اعتراف کنم از نگاه اول ازت  خوشم اومد  همه بچه ها جذاب و ملوس هستن ، حداقل اولی که به دنیا می آین ، اگه اون بزرگ بشه ؟  همین جا ست .    ( از روی کتاب ) دایناسورها،  ابتدا خیلی سریع رشد می کنند و به مرور زمان رشد شان کند تر وکند تر می شود ولی  این رشد تا آخر عمر ادامه دارد و هیچ گاه متوقف نمی شود دایناسورها اینقدربزرگ می شوند که طولشان به سی متر میرسد  و  وزنشان به اندازه دوازده  فیل . دایناسورهایی وجود دارند که حتی قدشان نصف یک خانه دو طبقه نیست ولی  ده برابر خطرناک تر از داینا سورهای بزرگ  هستند  . وای خدای من یک فیل روزی چهل کیلو علوفه می خوره من که   اصلاً   نمی تونم تصور کنم حیوونی رو که به اندازه یه گله فیل وزن داره چقدر می تونه علوفه بخوره    ( کامپس را از تخم در می آورد و بررسی میکند)  دم بلند ، دو پای قوی و کوچک، دستهای خیلی کوچک و چنگال های   ظریف

کامپس:

( از خواب بیدار می شود) گناتوس

هانا:

چی گفتی؟

کامپس:

گناتوس

هانا:

چی می خوای بگی؟  گرسنته؟  من باید به یکی تلفن بزنم     ( تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد. کامپس سعی میکند که حرکت کند)  فرید تو باید همین الان بیای پیش من . چیزی  نشده  می خوام یکی رو ببینی … منتظرت هستم . اون دوست خوبیه همیشه برای من وقت داره

کامپس:

گناتوس ….. گناتوس…

هانا:

بزار کمکت کنم.  آرومتر من به تو صدمه نمی زنم همین جا واستا . دوستم الان میاد؟     ( صدای زنگ می آید) بیا تو در بازه

فرید:

چی شده؟

هانا:

می خواستم اینو ببینی

فرید:

این دیگه چه حیوونیه؟

هانا:

یه داینا سوره

فرید:

( کامپس را با دقت بررسی می کند) هانا تو عقلت رو از دست دادی این حیوون هرچی که هست داینا سور نیست

هانا:

چرا نیست؟

فرید:

تا جایی که من می دونم داینا سورها خیلی از این بزرگترن

هانا:

درسته اما داینا سورها هم باید از کوچیکی شروع کنن

فرید:

نسل داینا سورها خیلی وقته که از بین رفته

هانا:

من هم اینو می دونم- تو همین کتاب نوشته، تو فکر میکنی هرچی تو کتا با نوشته رو باید باور کرد؟

فرید:

خب کتابن دیگه

هانا:

شاید در مورد اینا اشتباه کردن ( کامپس را نشان می دهد) مگه کتابا، تا مدت ها نمی گفتن زمین صاف و ما ممکنه از گوشش  بیافتیم؟

فرید:

  اگه قراره تواین دوره زمونه داینا سوری سر از تخم بیرون بیاره حالا چرا تو خونه ی تو

هانا:

خب نمی دونم شاید چون اسمم هانا ست . اصلاً بهم بگو اگه این دایناسور نیست پس چه حیوونیه؟

فرید:

مارمولک آبی … سوسمار درختی …. اژدهای کومودور …..

هانا :

این حیوون چطوری  اومده اینجا؟

فرید:

با کشتی هانا

هانا:

تو رو نمی دونم اما من صبر میکنم آینده نشون می ده این چه حیوونیه.

فرید:

من باید برم تو هم مواظب خودت باش بهتره  یه دکتر بری

هانا:

مسخره می کنی؟

فرید:

نه من رفتم ( از خانه خارج می شود)

هانا:

شاید باید تو دوستیم یه تجدید نظری بکنم … اوه ووو  اون که چیزی نگفت ولش کن . این طور که پیداس من صاحب   یک  داینا سور شدم  . اما اگه یه جوجه می بود خیلی بهتر می شد.  بهتره بهش یه کمی وقت بدم شاید آخرش به یک  پرنده  تبدیل شد. آره اگه بزرگتر بشه حتماً پر در میاره

کامپس

من گرسنمه

هانا :

خب تو چی می خوری؟

کامپس

نمی دونم

هانا:

( از یخچال خوراکی هایی می آورد) کاهو

کامپس :

( بو میکند اما نمی خورد)

هانا:

سیب …… سبزیجات  ……..

( صدای مگسی در خانه می آید ، کامپس پیدایش می کند و با دندان می خورد)

هانا

وای بیخودی فکر می کردم تو گیاه خواری . ببینم تو یه عالمه دندون داری!

کامپس:

خوشمره  بود.

هانا:

بیا یه کم گوشت تو یخچال دارم بگیر بخور( کمی گوشت به او می دهد)

کامپس:

خوشمزه بود.

هانا:

کامپس به تندی قد می کشد،تو می دونی چقدر رشد می کنی؟

کامپس: خیلی

هانا :

خیلی یعنی چه قدر؟

کامپس:

بی نهایت

هانا: بی نهایت یعنی چه قدر؟

کامپس:( روی پاهایش می ایستد) تقریباً اینقدر

هانا:

از این بزرگ تر نمی شی؟

کامپس:

بزرگتر ؟ یعنی این قدر به اندازه کافی بزرگ نیست؟

هانا:

او چرا ….  تو چی هستی؟

کامپس:

دایناسور . کامپسو گناتوس . گوشت خوار . بهترین دونده

هانا:

بزار یه سوال ازت بپرسم

کامپس:

بپرس

هانا:

تو تازه از تخم در اومدی چطوری این همه اطلاعات داری؟

کامپس:

نمی دونم

هانا: ( لب تابش را روشن می کند روی میز می گذارد و پشتش می نشیند. کامپس روی میز به کنارش می آید)

کامپس:

این چیه؟

هانا:

کامپیوتر

کامپس:

برای چیه؟

هانا: می خوام از طریق اینترنت در مورد اطلاعات پیدا کنم        ( صفحه کا مپیوتر بر روی پروجکشن می افتد، هانا تایپ میکند)  جدیدترین اطلاعات در مورد داینا سورها

( عکس هایی از دایناسورهای مختلف برروی صفحه نمایان می شود و متنی که هانا می خواند)    وجود دویست و هشتاد ویک گونه داینا سور مسلم شده  و احتمال می رود شصت و نه گونه دیگر وجود داشته باشد . ( به کامپس)  دایناسورها رو می بینی تو میونه اینها نیستی؟

کامپس:

نه نیستم

هانا :

شاید تو یه گونه کشف نشده باشی.  تو گیاه خوار نیستی پس اینا می رن کنار ، تیغ ، شاخ، باله زهی هم نداری ،اینا  شبیه تو هستند  داس پله تو سوروس ، تار بو سوروس اینم  تیرانو سوروس   نه اینا فقط یه کمی شبیه تو هستند. ( از پشت کامپیوتر بلند می شود)  خدای من اینا خیلی ترسناک اند.

کامپس:

ناراحت نشو ،  با دقت نگاه کن.

هانا:

فقط یه گونه مونده کامپسوگناتوس ( عکسش روی صفحه می آید) آره خودشِ، این تو هستی . یک درنده چابک و فرز  که روی دو  پا حرکت میکند داینا سوری به اندازه یک مرغ معرف به آرواره  زیبا . حالا من دیگه اسم تو رو می دونم.

کامپس:

اینو همین چند دقیقه پیش خودم بهت گفتم تواز اول هم می تونستی از خودم بپرسی . اسم تو چیه؟

هانا:

هانا

کامپس:

چه اسم مسخره ای . مطمئنی که این اسم خودته؟

هانا:

بله این اسم خودمه

کامپس:

هانا یعنی چی؟

هانا:

انرژی درونی و فرازمینی

کامپس:

انرژی درونی و فرازمینی یعنی چی؟

هانا:

از این جا به بعد شو نمی دونم یعنی چی!

کامپس:

خب اسمتو عوض کن.

هانا:

باید راجبش فکر کنم . ببین من می خوام برم بیرون و تو باید تو خونه بمونی.

کامپس:

منم می خوام همراه تو بیام.

هانا:

نمی شه

کامپس:

چرا نمیشه؟

هانا:

برای اینکه تو…….چون مردم از دیدن …… چون من… برای اینکه خیلی وقت ها …

کامپس:

برای اینکه چی؟

هانا:

خب تو می تونی همراه من بیایی . فقط باید برات یه قلاده با زنجبر بگیرم.

کامپس :

من قلاده نمی خوام.

هانا:

سگ ها هم قلاده می بندن اصلاً مزاحمتی نداره.

کامپس:

به من مربوط نیست که سگ ها چه می بندن ،این مشکل اونهاست . من یه کامپسوگناتوس هستم و یه کامپسوگنا توس  هیچ وقت  قلاده نمی بنده.

هانا:

یا قلاده می بندی یا تو خونه می مونی.

کامپس:

اوه نه

( هانا قلاده ای را از داخل کمد می آورد و به گردن کامپس می بندد)

هانا: ا

ین برای سگم بوده ، اون دیگه نیست پس برای تومی شه.

 

صحنه ، خیابان

(بر روی پروجکشن تصاویر ماشین ها  ومردم را در حال رفت و آمد می بینیم)

صدای رفت آمد ماشین ها و بوق می آید. هانا زنجیر قلاده کامپس را در دست دارد وبا هم در خیابان حرکت میکنند.

هانا: ما باید همین جا داخل پیاده رو حرکت کنیم ، خیلی مواظب باش ، ماشین ها خیلی خطرناکن.

کا مپس: من نمی ترسم.

هانا:  تو یه کم می ترسی ، عا قلانه اش همینه.

کامپس: درسته،تو مطمئنی ماشین ها تو خیابون می مونن ؟نمی تونن بیان تو پیاده رو و ما رو گاز بگیرن؟

هانا: اگه بخوان می تونن.

کامپس: از کجا بفهمیم می خوان یا نمی خوان؟

هانا: باید چشم از اون ها بر نداری و مواظب باشی

کامپس: سلام ………… سلام ………… سلام………..

هانا: لازم نیست به ما شین ها سلام کنی.

کامپس:فکر می کنی ماشین ها با اون دست های لاستیکی شون می تونن کسی رو بگیرن؟

هانا: بله می تونن بگیرن.

کامپس: ما شین ها حیوون های مسخره ای هستن، یا ایستادن یا دارن می دون کار دیگه ای ازشون بر نمی یاد به نظر من                          اونها بدون  اینکه فکر کنن فقط نگاه می کنن، راه میرن.

هانا: ماشین ها فکر نمی کنن.

کامپس: اونا چشا شون بازه ولی خوابن ( به ماشین های پارک شده)

هانا: ما شین ها نمی خوابن.

کامپس:  اون ما شین آبی چرا اینقدر عصبا نیه؟

هانا: اون عصبا نی نیست ما شین ها همه همین شکلی هست.

کامپس: من فکر می کنم اون عصبانیه چون گرسنه شه.

هانا: ماشین ها گرسنه نمیشن ، ماشین ها با بنزین پُر می شن وبه غذا احتیاجی ندارند.

کامپس: من رو از این قلاده آزاد کن  . من حتی یه قدم هم بر نمی دارم.

هانا: بدونه قلاده نمی شه.

کامپس: من ماشین نیستم . گرسنه ام شده.

هانا : داری بهونه می گیری باید تا خونه صبر کنی ، باید مترو رو سوارشیم که زود تر برسیم. اونجا شلوغه نمی خوام توجه  کسی رو  جلب کنی ، پس آروم باش.

 

ایستگاه مترو

( بر روی پروجکشن ایستگاه است. مدتی بعد قطاری می ایستد و بعد حرکت می کند)

بر روی نمیکت کنار دو مرد می نشینند و منتظر قطار می مانند.

هانا: باید صبر کنیم تا قطار بیا د.

مرد۱: ( به دوستش) اون حیوونه روببین.

کامپس: من اون حیوون نیستم.

مرد۲: این یه کانگورو  خانم؟

هانا : به هیچ وجه، کانگورو کیسه داره.

مرد۱: شاید یک جوجه تیغیه

مرد۲: پس تیغش کو؟

مرد۱: حتما که نباید تیغ داشته باشه

مرد۲: ولی مار زنگی دمش زنگ می زنه  اَره ما هی هم ، جلوی سرش یک اَره داره.

هانا: نه آقایون …

مرد۱: اگه حرف تو درست باشه شا پرک باید شاه رو پَر بده ، موش کور واقعاً کوره، آخوندک هم همیشه سر نمازه

مرد۲: شاید یک شتر مرغه

کامپس: من یک کامپسو گناتوس هستم.

مرد۱: کامپسو چی؟

کامپس: کامپسوگناتوس.

مرد۱: آهان، و این گناتوس چی هست؟

هانا: یک دایناسورِ

مرد۲: دایناسورها از بین رفتن.

مرد۱: اون یه سوسماره                                                                                                                                                                                     ( مردها با خنده آنجا را ترک می کنند)

کامپس: معنی حرفی که گفت یعنی چی؟

هانا: معنی اش اینه که نسل دایناسور ها  منقرض شده.

کامپس: منقرض شده یعنی چی؟

هانا: یعنی نسل دایناسورها صد و چهل میلیون سال پیش وجود داشته و دیگه وجود نداره.

کامپس: تو مطمئنی؟ ممکنه جایی که هیچ کس اونجا رو نگشته وجود داشته باشند.

هانا: فکر نمی کنم.

کامپس: فکر نمی کنی یا نمی دونی؟

هانا: این گناه من نیست که نمی دونم،  هیچ کس نمی دونه ، بعضی ها فکر میکنند دایناسورها زیادی بزرگ بودند برای  همین  نمی تونستن مدت زیادی زندگی کنن. ولی حقیقت عکس اینه چون داینا سورها یک دوره طولانی زندگی کردند محققان   تصورشون اینه که علت اصلی انقراض داینا سورها  فوران های آتشفشا نی بوده که زمین راتخریب کرده  بعضی ها هم   متعقدند که یه شهاب سنگ روی زمین افتاده ، همه اینها ممکنه، انقراض دایناسورها می تونه به هردلیلی باشه که من                   جزئیاتش رو نمی دونم . همیشه همین طوره عده ای میان، عده ای میرن  .  فهمیدی ؟

کامپس: منقرض شدن ساده ترین چیزه روی زمینه؟

هانا: نه ،  خیلی هم پیچیدس ،تو چیزی از انقراض نمی دونی.

کامپس: راستی ،  من منقرض شدم یا تو؟

هانا: قطار اومد باید زود سوار شیم.

کامپس: چه بزرگ. از حیوون های دیگه بزرگ تره !

هانا: عجله کن الان در بسته می شه.

صحنه ،داخل قطار

(  زنی چند صندلی جلوتر در قطار  نشسته)

کامپس: اون خانم یه جعبه روی زانوش داره . این خیلی عجیبه!

هانا: کجاش عجیبه؟

کامپس: خودت ببین جعبه دیوار نداره.

هانا: پس جعبه نیست.

کامپس: چرا ، می شه توش و دید.

هانا: اون یه قفسه.

کامپس: و اونی که توشه…

هانا: یه پرندس.

کامپس: خوشمزه اس؟

هانا: بهتره محکم سر جات بشینی مامور قطار داره میاد اینجا.                                                                                                                           ( مامور قطار کامپس را بر انداز می کند) مشکلی پیش اومده؟

مامور: سگ ها نمی تونن سوار قطار بشن.

هانا: این سگ نیست.

مامور: گربه ها هم نمی تونن.

هانا: گربه هم نیست.

مامور: این حیوون هر چی که هست باز هم نمی تونه.

هانا: کجا نوشته که این نمی تونه سوار قطار شه؟

مامور: احتیاجی نیست جایی بنویسن ، لطفاً ایستگاه بعد پیاده بشید.

هانا: پرنده ها، چه طور اون ها می تونن؟

مامور: پرنده ها هیچ وقت سوار قطار نمی شن.

هانا: ولی یه پرنده اون جا نشسته!

مامور: چی امکان نداره؟

هانا: یه پرنده آبیه.

کامپس: خوشمزه هم هست.

هانا:(آهسته) خفه شو!

مامور: این چه صدایی بود؟

هانا: اون خانم یه پرنده تو قفس داره ، اونم باید پیاده بشه.

مامور: پرنده تو قفسه ، نه.

هانا: ببینید ، یک قفس بیشتر از این ( اشاره به کامپس) یا یک پرنده جا میگیره ، منطق اینطور می گه؟

مامور: من به منطق کار ندارم. حیوون ها نباید سوار قطار بشن این هم یه حیوونه ، حیوون اگه تو قفس باشه دیگه حیوون نیست یک قفسه ، قفس ها می تونن سوار بشن.

کامپس:( خودش را جمع می کند) من یه قفسم.

مامور:بله

هانا: ما پیاده می شیم

صحنه ، خیابان

( از قطار پیاده می شوند و به پیاده رو می روند)

کامپس: هانا من سگ یا گربه نیستم.

هانا: می دونم.

کامپس: پس قلاده رو فوراً باز کن.

هانا: نمی شه ، قدغنه.

کامپس: قدغن یعنی چی؟

هانا: یعنی تو اجازه نداری بدون قلاده راه بری.

کامپس: چرا؟

هانا: چون اگه تو این طرف و اون طرف بدوی مردم وحشت می کنن.

کامپس: هانا من سگ نیستم ….. می تونم یه چیز ازت بپرسم؟

هانا: خواهش می کنم بعداً بپرس، من امروز به هیچ کارم نرسیدم  حالا هم داریم بر میگردیم خونه چون شما گرسنه تونه.

کامپس:با ید یه چیز ازت بپرسم.

هانا: تو رو خدا یه چیز آسون بپرس.

کامپس:چند تا داینا سور وجود داره؟

هانا: دیگه هیچی.

کامپس: پس من تنهای تنها هستم؟

هانا: من نمی دونم.

کامپس: شاید من اصلاً داینا سور نبا شم.

هانا: چرا هستی.

کامپس: برای خوشحالی من می گی؟

هانا: اگه دایناسور نیستی ، پس چی هستی؟ هان؟

کامپس: من از کجا بد ونم ؟ خودت می دونی اگه آدم نبودی ممکن بود چی باشی؟

هانا: تا حالا به این موضوع فکر نکردم.

کامپس: پس همین الان فکر کن و جوابم رو بده.

هانا: نمی دونم، جوابی برای این سوال ندارم.

کامپس: منم همینطور.

صحنه، خانه هانا

هانا : من باید یکم بخوابم ، توهم بخواب.

کامپس: نمی تونم می خوام بدونم تو منو از کجا آوردی؟

هانا: تو از توی یه تخم بیرون اومدی.

کامپس: چه جور تخمی؟

هانا: تخم مرغ رنگی سفره هفت سین عیدو

کامپس: ( تخم مرغ شکسته را بر می دارد) کاش می تونستم حرفت و باور کنم ، می تونی بهم بگی چطور من از این تو بیرون  اومدم ،  در حالی که حتی یه پای من هم این تو جا نمی شه.

هانا: تو خیلی زود رشد کردی.

کامپس: شاید تو خیال کردی من از تخم بیرون اومدم.

هانا: چرا باید همچین خیالی بکنم.

کامپس: چون ممکنه تو از این تخم بیرون اومده باشی.

هانا: انسان ها از تخم بیرون نمی یان از مامانشون بیرون میان.

کامپس:توداری منو دست میندازی ، تو خیابون دیدم که آدم بزرگا از ما شین بزرگا بیرون میومدن حتما آدم کوچیکا از ماشین کوچیکا بیرون میان.

هانا: اینطوری نیست .آدما از ما شین یا تخم بیرون نمیان.

کامپس: آدما اگه تخم نذارن نسلشون از بین میره ، مثل ما  ، شما آدما چند ساله روی زمین زندگی میکنید؟

هانا:  فکر کنم چند میلیون سال  می شه که رو زمین زندگی میکنیم.

کامپس: مدت زیادیه ؟

هانا: آره .

کامپس: چرا شما هنوز هستید  ما از بین رفتیم. خرگوش آبی و ماهی قرمز، اون ها کی از تخم بیرون می آن؟

هانا: اونا فقط تخم مرغ عید هستند. هیچ چیزی از تخم مرغ پخته بیرون می یاد؟

کامپوس: اگه من از تخم درآمدم، اون ها هم در می آن.

هانا: خرگوش آبی اصلاً وجود نداره.

کامپوس: منقرض شده؟

هانا:نه، اصلاً وجود نداشته.

کامپوس از کجا می دونی؟

هانا: نمی دونم از کجا می دونم، اما فقط می دونم که می دونم!

کامپوس: ماهی قرمز هم وجود نداره.

هانا: چرا، اون وجود داره.

کامپوس: اما از تخم در نمی آد.

هانا: از تخم هایی به این بزرگی نه.

کامپوس: شاید این می خواد ماهی خیلی بزرگی بشه.

هانا: نه نمی شه.

کامپوس: اگه ماهی قرمز وجود داشته باشه-خرگوش آبی هم وجود داره-حتماً همین طورِ منطق اینو می گه.

هانا: من واقعاً خسته ام. دیگه نمی تونم با تو بحث کنم.

(کامپس از داخل تخم ها ماهی قرمز و خرگوش آبی را در می آورد)

کامپس: این ماهی قرمز-اینم خرگوش آبی.

هانا: نه کامپس ماهی رو نخور. (خرگوش از دستش فرار می کند)

کامپس: ماهی قرمز دیگه نیست. چیزی که نیست وجود نداره.

هانا: نه بعضی چیزها وجود ندارن. چیزهایی هست که نیست، اما هست.

کامپس: با منطق جور در میاد.

هانا: خرگوشه چی شد؟

کامپس: منقرض شد.

هانا: من می خوام بخوابم دیگه نمی تونم این بحث رو ادامه بدم. فکر می کنم دارم دیوونه می شم.

( برق را خاموش میکند و روی تختش می خوابد. کامپس پشت پنجره می ایستد )

هانا: من می خوام بخوابم

زمان شروع به گذشتن می کند و از پنجره فصل ها را می بینیم . تابستان – پاییز- زمستان و بهار( کامپس دیگر وجود ندارد)

هانا از خواب بیدار می شود تلفن رابر می دارد و به دوستش زنگ میزند

هانا: فکر می کنم باید برم پیش یه دکتر

فرید: برای چی؟

هانا: تو گفتی بهتره یه دکتر برم!

فرید: من ،کی ؟

هانا: دیروز وقتی اینجا بودی.

فرید: من دیروز تو رو ندیدم

هانا: داینا سور منو یادت نمی یاد؟

فرید: داینا سور ، کدوم داینا سور خیالاتی شدی ما تو قرن ۲۱ زندگی میکنیم دیگه دایناسوری وجود نداره!

هانا: میدونم . اما تو فکر من یه داینا سور هست.

فرید: خب اون رو از فکرت بیرون کن.

هانا: اونو از فکرم بیرون کنم ؟ چه جوری؟

فرید: خیلی ساده به یه چیزِ دیگه فکر کن لیلا

هانا:  لیلا …. خیلی ممنون .

فرید: می خوای بیام پیشت؟

هانا:  نه بعداً بهت زنگ می زنم . خداحافظ

من نمی دونم به چی باید فکر کنم ، اصلاً به چیز دیگه فکر کردن غیر ممکنه  هیچ کس نمی تونه این کار رابکنه، فراموش کردن  یه داینا سورکارمشکلیه اونم یه کامپسوگناتوس ، غیر ممکنه . من لیلا هستم نه هانا باید از شر این اسم خلاص بشم.                                                                                          ( پشت لب تابش می نشیند و متنی را تایپ می کند که بر روی صفحه پروجکشن می افتد)

بر ای کسانی که دنبال اسم می گردند ، یک اسم بسیار زیبا هم برای زن ها مناسب است هم برای مردها ، هم به درد  بچه های کوچک و بزرگ می خورد، هم به درد همه آدم هایی که دوست دارند چیزهای غیر واقعی رو تجربه کنند .  من باید از این اسم  جدا شم چاره ای نیست مطمئنم یک جا ، یک نفرهست که طالب آن باشد  برای دریافت اسم جدیدتان  لطفاً پیغام بگذارید.

(صفحه پر از در خواست برای گرفتن این اسم می شود . نور کامل میرود )

صدا: هی ……………. هی ……………. هی…………….

با زبانهای  و صدا های  مختلف : ” من هانا هستم “

 

 

 

پایان

مهدی مهدی آبادی      

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>